تبليغاتX
رهـــــایی

رهـــــایی

در سرمای پائیز با انتظاری طولانی آمدی سلام کردی...

و من نیز به رسم پائیزانم سلامت را جواب دادم...

آن زمان بود که نتهای قلبت را باور کردم و همینطور تمنای قلبم را...

ایمان آوردم به ساز همصدایی مان که با هم زمانی آغاز به کوکشان کرده بودیم ..

و رسید به اینجا که اکنون این چند خط بسان پاره سنگی در پس امواج دریای چشمم...

  سخت درمانده و عاجز است .......

در مقابل عشق بی پایان و انتظار بی حد و حصر تو ...

گاه این اشعار عاشقانه ام بر کاغذ نمی آیند و هزاران بار بغضم در گلو فریاد سر می دهد...

می خواهم بدانی این منم که هر صبح بعد از وضو...

بر قبله ی قلبت اخلاص روحم را اقامه می سازم ...

و با ذکرت به معراج حضورت سفر می کنم، آن حضور گرم ...

قنوت دستهایم بی گمان بر دامن تو چنگ میزند اما با حالتی از شرم...

 و بدان آن زمان بر چشمان تو شهادت می دهم عشق بازیهای دیروزم را...

و درآخرین سجده پیشانی به احساست می نهم و می خواهم  تا استجابتهای هر روزم ناب باشد..

این روزها در هر صبح و شام که از دلبریهایمان سخن می گوییم ...

بدان هر لحظه تسبیح عشق زیبایت را به دست دارم و آرام...

 ذکر دوستت دارم را با لبهای جدا افتاده از طعم حضورت می گویم ....

مهربان همه ی این مدتهای دور از دسترس..... من چقدر دور مانده بودم از تو ....

حالا که به نوازش دستهای خسته ام آمدی چقدر زمینی ام ...

حالا که نگاه آسمانیت را بدهکارم هستی چقدر تشنه ی باریدنت هستم ...

از فاصله ی این همه سال و ماه ساکت و صبوری که گذشت صدایم کردی...

 و من نیز از پس این سرمای دی  ماه صدایت می زنم ...

حالا آمده ایی حالا که میدانی می توانی باشی و می توانم باشم ...

سرزنشم نکن ماه خسته ی نیمه شبم گمانم می خواستم بگویم دوستت دارم که کار به اینجا کشید ..

عشق خوب من معبدت را نشانم بده تا عبادت کنم همه ی روزهای پر از انتظار مهربانت را ...

بهشت هیچ است در برابر گام برداشتن در کنار تو در شبی زیبا ...

زیر نور ماه ..همان مهتابی که با هم وعده کردیم برای فرار از دلتنگی هایمان به آن خیره شویم ..

و خود را در کنار یکدیگر احساس کنیم .....

کنار دریا ایستاده ام هر موجی که می آید انگشتان کوچک پایم را نوازش می کند ...

و هر موجی که باز می گردد زیر پایم را خالی می کند...

 درست مثل تو که هر بار با آمدنت قلبم کوچکم را نواش می کنی ...

و با هر بار رفتنت تنم را به لرزه در می آوری ...

پس بمان تا بمانم آه که چه لذتی دارد غرق تو شدن ...

چه لذتی دارد خط لبت را با انگشتان دنبال کردن...

و بر نقش صورتت نقش بستن ...

و بوسه زدن بر آن چهره ی عاشقت....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 22:59  توسط رهـــــا  | 

 تقدیم به عشق زندگیم

 

مدتی است که از روزهای سرد و خاموش قدیمی فاصله گرفتم

 و دل عاشق خود را بدست کسی سپردم که بی نهایت دوستش دارم ،

کسی که روزهایم با او معنا گرفتند و او شد فانوس دریای دل تنهای من .

الهی تو او را برایم فرستادی و من شاکرم،

چرا که او مرا از دست نگاه های سنگین و بی مهر رهایی بخشید.

چشمانم را به روی افق تازه ایی باز نمودم افقی که زیبایی و پاکی  آنرا می ستایم.

 ثانیه ها به سرعت یکی پس از دیگری گذشتند و نوید جشن بزرگ عشقم را به قلبم رساندند

جشنی که قشنگترین روز عالم را برایم رقم زد .

همراه خوبم در این جشن با شکوه از تو تقاضا می کنم که هیچ زمانی تنهایم نگذاری .

تو خوب میدانی که من در نگاهت خانه کردم و هرگز نمی خواهم که آن را ترک نمایم

در هیاهوی این خلقت عظیم و در تلاطم زندگی چکاوکهای زیبا

سر بر سینه ی تو نهادم و در وصفت همچون بید مجنون آرام ،آرام

نوای نوازش بخش و دلنشین مهربانی تو را سر دادم و خود را غرق در اوج محبت تو ساختم

بگذار تا بازیچه ی افکار رنگین کمانی تو باشم ،

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 20:17  توسط رهـــــا  | 

 

این منم شکسته چون قابی قدیمی در اتاقی پر از خاطره های صمیمی

 با یادگاریهایی از جنس سکوت و حسرت

آیا هنوز هم سفری برای دوست داشتن در راه است تا اندیشه ام را از عشق به آن پر سازم .

اندیشه ام را پر کنم از سکوت چشمهایش به مانند دختری که اولین بار است عاشق شده

 و غرق در غوغای احساسات خوب و رویایی است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:22  توسط رهـــــا  | 

قلم بر صفحه ی

قلـــــم بر صفـــحه ي کاهي نهــادم



           بـــه زخــــم سينـــه ام آهي نهـــادم


                   شب است و آسمان در چنگ خفاش


                             چراغي کور سويي بـودم اي کــاش


                                        سکــوتي کهنــه را در خود شکستم


                                                     لــب ســـرخ غــزل را زود بســـتم


                                        هـــواي مثـــــنوي را دارم امشـــب


                              ســر حلاج ام و بر دارم امشـــــب


                     تمـــــــام خــــط کاغـــذ را نوشــتم


            نوشـــتم:زيــر بــاره ســرنوشــــتم


نوشـــتم:رشته ها را پنـــــبه کرديم


           چه ارزان جمعه ها را شنبه کرديـم


                   صـــدا را در گـــلو بـر دار کرديــم


                              جنون را سمــت عشق آوار کرديــم


                                         کلنـــگ زخم گشـــته سينه کنديـــــم


                                                    نمک بوديـــــم و حالا خود بگنديــــم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:16  توسط رهـــــا  | 

یه دل خسته

 

زندگي را دوست دارم ،دوست دارم با تو باشم
يا تو باشي در کنارم ،باتو باشم ،باتو باشم
زندگي بي عشق يعني ، لحظه ها را پوچ کردن
بر سر کوي محبت ،پانهادن ، کوچ کردن
زندگي کردن کجا و زنده بودن؟
گوش کردن ، دل سپردن يا صداي زنده ها را ناشنودن
زير پاي خود نديدن ، آسمان ها را ستودن
آزمون هاي دنيا را دوباره آزمودن
آزمون را نخواهم ، زندگي را دوست دارم
زنده بودن را نخواهم ، زندگي را دوست دارم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:8  توسط رهـــــا  | 

کاش بهار

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را دست خزان نمی سپرد

کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت را نمی شکست

و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید

وکاش این کاشها واگرها از اعماق ضمیرتان سر بر نمی آورد

ودل سر سبزیتان را به شورستان تبدیل نمی کرد؛کاش

واژه هایتان آنقدر با لبهایتان صمیمی بودند که برای بیان کردنش

به شهامت نیاز نبود

وکاش دل هایتان آنقدر خالص بودند که

  دعا ها قبل از پایین آمدن دستهایتان مستجاب می شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:6  توسط رهـــــا  | 

آی لاو یو

www.aserto.mihanblog.com www.aserto.mihanblog.com www.aserto.mihanblog.com   www.aserto.mihanblog.com www.aserto.mihanblog.com aserto.mihanblog.com www.aserto.mihanblog.com  

www.aserto.mihanblog.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:3  توسط رهـــــا  |